دل به رویاها سپار
خاطرات باران خورده

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی ...
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

 

 

( مهدی اخوان ثالث )

 

?فریاد | سه شنبه 21 دي 1389 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر

هدف هنر تغییر بنیادی جهان است و درست به همین علت هر حکومتی به خود حق میدهد هنرمند را عنصری ناباب و خطرناک تلقی کند .

اهل سیاست به قداست زندگی نمی اندیشند بلکه زندگان را تنها به مصابه ی وسایلی ارزیابی میکنند که عند الاقتضا باید بی درنگ قربانی پیروزی او شوند و ، ای بسا به همین دلیل است که در جهان ، هیچ چیز شرط هیچ چیز نیست .

و در دنیای بی قانونی که اداره ی آن به دست اوباش و دیوانگان افتاده هنر چیزی است در حد تنقلات و از آن ، امید نجات بخشیدن نمی توان داشت .

تو را چه سود به باغ و درخت ؛

که با یاسها به داس سخن گفته ای .

 ( زنده یاد احمد شاملو )


?فریاد | شنبه 29 آبان 1389 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر

به نام خدا

به راستی عادتهای آدمی از کجا سرچشمه میگیرند که اینگونه به سرعت وسعت تنوع زندگی را از انسان میگیرند . عادت واژه ای دست و پا گیر، پرپیچ وخم و گاها سرشار از باورهای اشتباه ، پر تردید و ویرانگر است .

ولی ما همینیم خودمان هم میدانیم از آنچه که هستیم گریزانیم ولی افسوس که خودمان را پشت ادعاها و اداهای تو خالی و پوچمان پنهان میکنیم . بیش از آنکه تفکر کنیم سخن میگوییم . میگریزیم ولی از تکرر اشتباهات دست بر نمیداریم . و این عادتها باورهای غلطی شده اند که سیطره ی افکارمان را گرفته اند و حتی فکر عوض کردنشان نیز به ذهنمان راه نمی یابد .

پسرانمان انسانهای ضعیف و بی اعتماد به نفسی شده اند که با کوچکترین فشار و تنشی در لاک خود میخزند و تصمیم به فرار میگیرند از مشکلات میگریزند و این موضوع آنانرا به انسانهای غیر قبل اطمینانی تبدیل کرده است . این بی اعتمادیها باعث بروز مشکلات دیگری شده که نمونه های بارز آن سست و نا امن شدن محیط خانواده هاست .

روابط زناشویی این افراد که اغلب از سر نا آگاهی و در میان فشارها و کشمکشهای دوران جوانی و عقده های باقیمانده از نوجوانی ، شامل تنهایی های افراطی ، سکوتهای پیاپی ، نبود کانونهای گرم و عاطفی خانواده ها ، پر تنش بودن فضای خانواده ، نبود آرامش و نبود کسان و افراد مثبت اندیش برای ایجاد شوق و اشتیاق و از همه مهمتر نبود مشوق و موید در کارها و نیاز وجود همدل و مویدی برای ارائه ی استعدادهایشان رو به تشکیل چنین کانونهای خانوادگی آورده اند و این سکوت از آنان انسانهایی پر از شِکوه ها و گلایه های مکرر میسازد که همواره با دیدی انتقادی به دنیای پیرامونشان بنگرند و این حس در بینشان تقویت شود که با دیگران متفاوتند و با این فکر در طول سالها به موجودی غرغرو ، خودخواه و خرده بین مبدل شوند .

حال در این میان با شوقی برای پر کردن همه ی خلا های زندگیشان به ازدواج و تشکیل فضایی متفاوت رو می آورند و در آنجا عموما با تکراری شدن و روزمرگی زندگی روبرو میشوند و کودک درون چون ویروسی آنها را به حرص و زیاده خواهی محبت میکشاند و آن را در دنیای بی مرز شهوت و غریزه به نمایش میگذارد و در پی آن به تکثر و ازدیاد افراد زندگیشان منجر میشود تا شاید این عمل باعث شود که نیازهای روانی و خلا عاطفی موجود اغنا گردد . در پی این وضع جوان سر در گم آشفته در پی دوستان و به خصوص به خاطر محدودیتهای جامعه و عدم شناخت دختران و پسران از یکدیگر و به خاطر کشف دنیایی شاید متفاوت به دوستان ازجنس مخالف روی می آورد اما در آنها هم چیزی نمی یابد و دوباره روزمرگی و تکرر بیش از هر چیز دیگری خود نمایی میکند و اینجا باز عادتها بروز میکنند و به بیماری لاعلاجی تبدیل میشوند و این خلا روانی عظیم دیگر پر نخواهد شد .

در این میان چه بر سر دخترانمان می آید آنان چون به زندگی استثمار شده ی مادرانشان مینگرند تصمیم به قدرتمند شدن میگیرند تصمیم میگیرند ضعیف و نیازمند نباشند . دیگر در پس توی خانه هاشان پنهان نشوند میخواهند ابراز بدارند که هستند فریاد بکشند و دیده شوند. کاری که حق هر انسانی است دیده شدن و مورد تحسین قرار گرفتن میخواهند حصار خفقان آور موجود را بشکنند و استقلال و شکو فایی را تجربه کنند . پس سعی میکنند به محیط اجتماع وارد شوند ، رویه ی زندگیشان را عوض میکنند دیگر باید خصلتها را تغییر داد چون با آن روح لطیف و خلق وخوی زنانه جایی برای رشد و ترقیهای اجتماع مرد پیکر باقی نمی ماند . بستر اجتماع خشن و پر هیاهوست پس عواطف تغییر میکند بنیانها دگرگون میشود و جهت رو به سوی به اصطلاح اجتماعی شدن فعالیتهای زنان پیش میرود . زنان دست به کارهای مردانه میزنند لباسهای مردانه می پوشند دوست دارند کارهای تازه را تجربه کنند ، به ورزشهای خشن رو می آورند ، کارهای سخت و طاقت فرسا انجام میدهند . فضاهای تحصیلی مملو از دخترانی میشود که برای بدست آوردن موقعیتهای خاص ، سر از آنجا در آورده اند . با وجود اینهمه انگیزه ، شور و نشاط جوانی باز سر و کله ی روزمرگیها پیدا میشود و ما سعی میکنیم به سوی چیزهایی برویم که باز هم قبلا تجربه نشده اند یا دوستدارآنیم که با تمام موانع موجود آنها را تجربه کنیم .

نا امیدی ، فقر ِ محبت و دوری از خانه و خانواده ما را به سمت خودمان ، امیالمان و درونمان سوق میدهد و به این فکر می اندازد که ما چقدر تنهاییم و این سالها تنهایی کافی است دیگر مزمزه و چشیدن تجربه های اجتماعی در بستر جامعه ی بیمار ، خشن ، بی روح و مادی امروز که انسانها نیروهای ارزان قیمت چرخهای زمان اند برای روح ما کفایت میکند آنگاه ما به فکربنیان زیبای خانوانده می افتیم.

حال با دخترانی روبرو هستیم که جایگاه های زیبا و پر اهمیت خودشان یعنی حفظ حریم و گرمای خانواده را فراموش و بنیان های عاطفی امن زندگی را ترک و یا تغییر داده اند و جایگاه های اجتماعی شان را نیز آنطور که تصور کرده اند بدست نیاورده اند به ظاهر مستحکم اند ولی از درون ضعیف و شکننده تر از مادرانشان شده اند و همواره اینرا با پناه بردن به آغوش مادرانشان نشان داده اند .

دغدغه هاشان بیشتر شده روانشان آشفته است نه به دیروز وصل اند و نه به فردایی روشن .

حال دختران به ظاهر مقتدر در کنار پسران در باطن ضعیفی قرار میگیرند و بنیانی سست و شکننده به وجود می آورند که با تلنگری در هم میریزد و نام آنرا خانواده میگذارند .

این اولین بار نیست که این اتفاق می افتد و قرنهاست که این بنیان با شکلهای مختلف سست شده و هر بار به گونه ای این اشتباه خود نمایی کرده است .

و اما...

اما ، فاجعه آنجا شکل میگیرد که این دو خط موازی سعی میکنن جایی را برای نقطه ی تلاقی و عطفشان پیدا کنند جایی که هردوی آنها که قطعا ریشه در باورهای فکری وعادتهای قدیمی تربیتی شان دارد در آن توافق دارند و میتواند این دو خط را در نقطه ای گرد هم آورد و این بنیان را متمرکز کند و نام آنرا استحکام بخشیدن به این سیر و تکامل میگذارند .

از وصل شدن خواسته ی این دو خط ، اتصال نا خواسته ای متولد میشود پاک و معصوم که باید در میان این کانون ضعیف رشد کند و حامی پدر و مادری بی اندیشه و اتکا شود بی آنکه حامی وپشتیبان فکری و روحی داشته باشد . در بستر اجتماعی ، سر شار از انسانهای شبیه والدینش رشد کند بی آنکه این را باور داشته باشد که روزی او هم مصوب ایجاد کانون و نقطه ای دیگر خواهد شد .

 

قصه اینست ،

ور بپرسی راست ،

گویم راست .

قصه بی شک راست میگوید .

 

حال باید با این جامعه ی بیمار که به بیماری پنهان و همه گیری مبتلا گشته که مردمان آنهم از آن بی اطلاعند و حتی نمیدانند که بیمارند چه باید کرد .

یقینا باغبانی که درختی میکارد اگر درخت را به حال خویش بگذارد یقینا از دو حال خارج نیست یا درخت خشک میشود و یا شاخ و برگهای زاید بیشماری می یابد که حتی اگر خشک هم نشود اما ثمر نمیدهد و بهره ای نخواهد داشت . کودکان ما نهال های کاشته شده ای هستندکه در تند باد جامعه ای بیمار باید رشد کنند . پس باید از کودکان شروع کرد . بهترین مکان برای حصول این عمل خانواده است که خود دچار مشکل وبحران است پس مدرسه میتواند متولی این امر باشد و این موضوع به این معنا نیست که وظیفه ازخانواده ها برداشته میشود .

باید نحوه ی نگرش کودکانمان به زندگی را به راهی درست هدایت کنیم . برداشتن یکسری قیود دست و پا گیرمیتواند نخستین قدم در این امر باشد به عنوان مثال کودکان ما در مدارسی رشد کنند که از ابتدا دختران وپسران در کنار هم آموزش ببینند .

این امر میتواند سد دختر وپسر بودن را بشکند و سبب شود که تفاوت جنسیت در بستر جامعه ی ما تا این حد خود نمایی نکند . در راستای آن سبب می شود تنشهای آتی که قرار است در دوران نوجوانی و جوانی برای ایجاد این رابطه برقرار شود از میان برود . حسن دیگر آن در دسترس بودن مکانی برای شکوفایی افکار و احساساتی است که به صورت جدا باید در هر یک از دختران وپسران وجود داشته باشد تا باعث نگردد که هر کدام از آنها رو به سوی تمایلات دیگری بیاورند . برقراری این رابطه و مداومت آن در طی سالها سبب میگردد که دختران وپسران با دیدی کاملا عادی به یکدیگر بنگرند و دنیای یکدیگر را چیزی خاص، متفاوت و دور از ذهن تصور نکنند و بدانند بجز در پاره ای موارد مشخص عموما تفاوتهای آرمان گرایانه ی بسیاری با یکدیگر ندارند و وجود برخی تفاوتهای موجود چیز گنگ و نا هنجاری نیست و این سبب ایجاد دیدگاهی واقعی تر برای آینده و به دور از رویا پردازیهای کودکانه میگردد همچنین باعث میشود افراد بفهمند که از زندگی مشترک در سالهای بعد چه چیزی را باید مطالبه کنند و چه چیزهایی باعث بروز مشکل در این رابطه خواهد شد . احساسات بارزتر و معقولانه تر خواهد شد و کودکان با تخیلات خود نسبت به دنیایی دور از دسترس بزرگ نمیشوند .

امکان در کنار هم بودن را برای فرزندانمان فراهم کنیم جدا نمودن کودکان در فضاهای گوناگون مانند مکانهای بازی ، میهمانی ها و... باعث ایجاد مجمو عه ای از سوالات بی پاسخ خواهد شد و ذهن آنها را مستقیما به سوی کشف تفاوتهایی سوق میدهد که عملا وجود ندارند و ما مسببین به وجود آمدن آنها بوده ایم .

یاد بگیریم از دنیای کودکان به آنها بنگریم نه آنها را وا داریم از دنیای ما به زندگی بنگرند .

باورها و دانسته های ما هر چقدر واقعی و ارزشمند هم که باشند مربوط به سن و دنیای ما هستند نه دنیای کودکانمان نباید این دانسته ها را سالها زودتر وارد زندگی آنها کنیم . بگذاریم از ابتدا ساعتهایی را با دوستانشان از هرجنسی تنها باشند و با این شرایط عموما رشد کنند . بازیهای شاد و پر هیاهو باعث میشوند کودکان لذت بردن از زندگی و شادی در کنار هم بودن با چیزهای ساده را بیاموزند . و این باعث میشود در آینده برای شاد زیستن ، خندیدن و لذت بردن از زندگی به دنبال چیزهای خارق العاده و دست نیافتنی نباشند بتوانند از انسانها و در کنار آنها بودن لذت ببرند و از در میان آنها بودن احساس خجالت نکنند .

نکته ی دیگر ایجاد فضایی برای ابراز عقاید کودکانی است که اکنون به نوجوانانی پر سوال تبدیل گشته اند که اگر جواب سوالاتشان را نگیرند یا متوقف می گردند و یا ممکن است جوابهای نادرستی برای آنها بیابند .

چگونه ممکن است برای سوالی که هرگز مطرح نمیگردد جوابی درست پیدا شود ؟

نباید به صورت سرسری از ذهن پر سوال این نوجوانان گذشت . هرگز نباید فکر کرد آنها نمی فهمند و میتوان با دست به سر کردن آنها مسئله را حل کرد . باید برای باورهای آنها ارزش قایل شد و آنها را در جهت درست سوق داد باید به آنها شیوه ی درست تفکر کردن را آموخت . باید آموخت که اصلا چرا ما یک چیزی را غلط می پنداریم .

دلیل ؛ این چیزی است که ذهن یک نوجوان به دنبال آنست .

این روال سبب ایجاد انگیزه در فرد میشود تا برای سوال هایش همواره دنبال جوابی باشد که وجود دارد نه جوابی که دیگران فکر کرده اند درست است. از زاویه ای برتر به این نوجوانان نگاه نکنیم و به آنها به صورتی انسان هایی که فهم و درک درستی از محیطشان ندارند ننگریم چرا که این امر باعث ایجاد حسی متقابل در آنها خواهد شد و ما را از آنها دور و دورتر خواهد کرد . و بر عکس حس متفاوت بودن و فهم بیش از حد را نیز در آنها تقویت نکنیم .

نگذاریم آنان فکر کنند که با دیگران متفاوتند چرا که این مسئله باعث دوری آنها از شخصیت واقعی شان و تبدیل شدن آنها به فردی که ما می خواهیم خواهد شد و این حس سبب میشود که آنها در میان هم سالانشان تنها بمانند .

استعدادهایشان را به سمتی که ما دوست داریم نباید سوق داد آنها را باید به سمتی که واقعا در آن مستعدند جهت دهید و حمایت کنید .

امید وحس اعتماد به نفس چیزی است ، که در یک نوجوان میتواند معجزه میکند .

نکته ی دیگر ایجاد ارزش در میان نوجوانان است ارزشها باید مطرح شوند تا در بطن اجتماع به باورهایی قلبی بدل گردند .

ارزشها میتوانند نجات بخش و معجزه آسا باشند به شرط آنکه آنها را خارق العاده و دور از دسترس نمایان نکنیم .

از جمله ی این ارزشها روابط پاک و بدون وجود سود و منفعت شخصی در یک رابطه ی دوستی است . به فرزندانمان بیاموزیم که دوستیها نباید عموما بر اساس سود و منفعت باشد یعنی نباید ، ما همواره برای کاری که برای یک دوست انجام می دهیم به دنبال منفعتی برای خودمان باشیم و همچنین نباید از دیگران بیهوده توقع کاری را داشته باشیم .

سود واقعی در یک رابطه ی دوستانه ، وجود خود رابطه است .

دوستی خود یک رابطه ی سودمند ، کامل و سازنده است .

آنگاه که سود و منفعت از روابط دوستی کنار برود ارزشهایی پاک بنیان نهاده خواهد شد که حس ایثار و فداکاری را در آنان تقویت خواهد کرد . به آنها بیاموزیم ارتباطهای پاک و بی غل و غش یک افتخار است که جنسیت صرف در آن معنایی ندارد .

از جنسیت مسئله نسازیم و آنرا چیزی پنهان ، نادرست و غیر واقعی جلوه گر نسازیم . چیزی که وجود دارد را نفی نکنیم و به جنسیت هم مانند همه ی احساساتی که قسمتی از زندگی هستند نگاه کنیم . احساساتی که باید در زمان مناسب خودش به آنها پرداخته شود مانند گرسنگی ، تشنگی و سایر احساسات روزمره .

حال به جوانان امروزمان محبت کردن ، عشق ورزیدن را بیاموزیم و از آنها بخواهیم که از محبت و عشق ورزیدن هاشان برای ما سخن بگویند و فکر نکنند که این کارها ، کارهای ناشایستی اند که باید پنهانی و در خفا و به دور از چشم ما صورت بگیرند . بگذاریم این را باور کنند که سینه های ما جایگاه امنی برای اسراری است که آنها دارند . این باعث میشود که تنهایی ، در دوران پر هیجان جوانی از میان برود و این حس در یک جوان بوجود آید که همواره گوشی برای شنیدن و دستی برای یاری رساندن وجود دارد در اینصورت محیطی برای ارائه ی تمایلات فردی پدیدار می گردد .

نگذاریم جوان فکر کند که در حل همه ی مشکلاتش تنهاست قرار نیست همه ی مسائل را یک جوان به تنهایی حل کند .

آنگاه نوجوان متفکر دیروز به جوانی قدرتمند با احساس های مبتنی بر باورهای درست و واقعی تبدیل می شود که از بروز احساسات و عواطفش هراس و خجالتی ندارد و می داند که اگر اشتباه هم باشد دیگرانی خواهند بود که درستش کنند نه اینکه سرکوبش نمایند .

این جوان می تواند مسائل موجود را تمیز دهد ، تفاوت غریزه ، احساس درست و رابطه عقل و احساس را بفهمد و به کمک هر دوی آنها تصمیم بگیرد و بداند چه کسی را برای پر کردن سایر نیازهایش لازم دارد و با انتخابی درست سبب تشکیل بنیانی مستحکم و پیوندی بجا خواهد شد که دیگر قرار نیست همه ی خلا ها و چاله های دوران کودکی تا جوانی را یک جا پر کند تنها قرار است نیازهای حال جوانی را پر کند که سرشار از انرژی های مثبت ، عشق ، محبت و احترام است که میتواند زندگی سالمی را به تکاپو در آورد . عشق ورزیدن ، محبت کردن ، و از خود گذشتگی را یاد گرفته است . منیتها و سود و زیان ها را کنار گذاشته و می داند که نیاز به کسان دیگری برای پرکردن نیازهای ، خیالی ندارد و برای بهتر شدنش حاضر است هر تلاشی را انجام دهد .

بهتر زیستن ، خود هدف و انگیزه ای است که مانع تکرر و روزمرگی خواهد شد .

این جوان از رویارویی با مشکلات و موانع هراسی ندارد ، نمی گریزد چون در یافته است که برای مشکلات دلیل بیابد و از اشتباهات یقینا ، درسهای آموزنده ی آینده را خواهد آموخت .

این جوانان در جایگاههای خود خواهند ایستاد و نیازی نمی بینند برای شکوفایی و استقلال و یا هر چیز دیگر به حریم یکدیگر وارد شوند شخصیتهای خود را باور خواهند کرد و میدانند که داشتن شخصیت زنانه و مردانه حسن است نه اشکال و این رضایت از فضا و زمان موجود را سبب میشود .

(فریاد)

?فریاد | يكشنبه 23 خرداد 1389 | پیوند | 8 نظر | ارسال نظر

آه میگویند چون بگذشت روزی
بگذرد هر چیز با آن روز
باز میگویند خوابی هست کار زندگانی
زان نباید یاد کردن
خاطر خود را
بی سبب ناشاد کردن
بر خلاف یاوه مردم
پیش چشم من ولیکن
نگذرد چیزی بدون سوز
می کشم تصویر آن را
یاد من می آید آن روز
!


?فریاد | پنجشنبه 1 بهمن 1388 | پیوند | 2 نظر | ارسال نظر

شب است ...

سکوت تمام فضا را سحر آمیز پر کرده است . اما در پهنای ساکت زمان در گوشه ای غوغایی است و هزاران سوال بی پاسخ .

هر چند سعی می کنم دنیای ذهنم را با گستره ی بی تپش زمان همسو کنم اما این تویی که توانسته است سکوت زمان را به تپش وادارد .

چشمانم بسته می شود و پرنده ی خیال چست و سبکبال به سویت پر می کشد . این پرنده سرکش و بیقرار توامان از بند می رهد و چون کودکی بازیگوش شیطنت کنان از بند تمام قواعد دست و پا گیر بال می گسترد و شتابان به سویت می آید و مرا هراسان از بر هم زدن سکوت افسانه ایت به سویت می کشاند .

گه گاه بی پروا به کنارت می نشیند و حس لحظه ای بودن در کنار ِ تو دل بی قرارش را آرام می کند .

در دلش هیاهویی است .

شوقی از آمدن و در کنار تو ماندن و سنگینی این فکر که آیا دستهای پر مهرت پذیرای لحظه ای امان ِ بی دریغ به این پرنده ی مسافر ِ لحظه های غربت هست یا نه ؟

با همه ی ترس از شکستن سنگین سکوت تو و به شوق گریختن از غربت آدمی ، ساده و بی پیرایه کلام می گشاید و بی پروا از تو می پرسد آیا تو نیز در آسمان نیلگون ِ حس آدمی ، شوق پرواز داری ؟

چیزی از شوق پاسخ ِ تو در وجودش شعله می کشد با هزار آرزو با خود می گوید ، چیزی بگو ؛

سکوتت را بشکن ؛

بگو ؛ بگو که شوق پرواز در تو هم زبانه می کشد .

بگو از این شوق بی انتهای مکرر و موزون .

پربکش ؛ پر بکش تا آسمان و در بیکران افق چشم بدوز تا وسعت خیال را حس کنی .

پرنده ی معصوم خیالت را در تجلی زیبای طلوع حسی نو ، پر بده و بگذار بال در بال تا بیکران افق با هم پر بکشیم و حس زیبای در اوج بودن در کنارهم بودن را حس کنیم .

بگذار پرنده ی خیالت جسورانه و بلند پروازانه از عمق وجودت هر صبح ، هر شب در سرخی طلوع و غروب خورشید زندگی ، به این بیندیشد که اقلیم سبزی یافته است که بیقرار پر گشودن به وسعت بی هنگام اوست .

بیندیش که هر لحظه هر کجا چشمانی در دور دست ، آسمان را به نظاره نشسته است که مسافر خیال تو سرکی به این اقلیم بکشد و بی پروا از دل آویزترین شعر جهان زمزمه ای یکتا و بی نظیر بسراید .

بسراید از گسستن بندهای فاصله .

از برهم زدن تکرار لحظه های سنگین ِ کهنه ؛

از فرو ریختن دیوارها و حصارهای تنهایی ؛

و از ، بدایت لحظه های انتظار .

دستانم چون مامنی گرم مانند قایقی که سینه ی موجهای خروشان و پرتلاطم زندگی را می شکافد تا راه خود را از آن میان باز کند و به ساحل  تو لنگراندازد  منتظر پرنده ی خیال توست که در آن آرام گیرد .

دستم را بپذیر .

« فریاد »

30/4/88

?فریاد | سه شنبه 1 دي 1388 | پیوند | 1 نظر | ارسال نظر

 

ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست

وانچه در جام شفق بینی بجز خوناب نیست

خوشتر از دوران عشق ایام نیست

بامداد عاشقان را شام نیست

سلام بانو ،

آن هنگام که اکسیر عشق مس وجود آدمی را می لرزاند عنصر نابی از آن حاصل می گردد صاف و جاری و زلال که چون رودی خروشان می گذرد و سیراب می کند . قلبت را چون غنچه ای که برای شکوفایی منتظر نسیم با طراوت وشاد صبحگاهی است در معرض این حس جدید بگذار که وجود زیبایت را شادابی و طراوتی نو ببخشد و تن خسته ات را تسلایی باشد و چون برگ یاسی که در سحرگاهان جرات پرواز می یابد پر بگیر و عطر وجودت را بی دریغ و با محبت در هوای زندگی ام بپراکن .

می روم اما در این میان چیزی را جا می گذارم ، هر چند حقیر و کوچک اما ارزشمنتر از آن در دستهای خالی ام نیست .

من ، دلم را در این میان به امانت می گذارم که هر بار دلتنگ و تنها ماندم یادم بماند که وجودم را کجا جا گذاشته ام و بجای آن یک دنیا انتظار و امید با خود می برم و یک دنیا آرزوی خوب که بی شک به تنهایی محقق نمی گردد .

نسیم را منتظر مگذار و عطرت را به زندگی ام ببخش . اکسیر را بنوش و با آنچه بودی وداع کن که روزهای روشنی ، چشم انتظار توست .

در دلتنگی هایت به نشان عهدمان سرکی بکش که محکمتر و زیبا تر از آن پیمانی نیافتم که روشنایی وجودت را تسلی بخش باشد و تسکینی بر دردها و درکهای بزرگت باشد .

هر روزن نوری یافتی به سوی ِ نور پر بکش که تو را به آسمان هدایت خواهد کرد و پرنده ی خیالت را به « بیکرانه ها » خواهد کشاند .

دلتنگ نسیم مباش چرا که چون من هر صبح سرکی به زندگی ات خواهد کشید که تو را با خود همسو کند . دو چشم منتظر هر صبح در گستره ی افق چشم به راه لحظه ای پر گشودنت می نشیند .

شاید نوروزت فرا رسیده باشد و وقت آن باشد که قلبت را نو کنی . آنچه از دلتنگی هایت باقی مانده را دور بریز و جایی برای شادیهای جدید بیاب و به تجربیات نو اجازه ی ورود بده .

به عشق که تعالی احساسات بشری است .

که عشق را سه حاصل است : نخست از خود گذشتن دوم با دوست پیوستن و سوم از بند گسستن .

عشق را بجوی ، وجودت را یکی کن و قلبت را « به رویایی سپار » که دو بال پرواز برای ورود به دنیای نیلگون و بیکران ِ احساسات انسانی باشد .

زمان را در یابیم که مهمترین چیز ، زندگی کردن ِ لحظه لحظه های سپری شونده ی اکنونند .

« لذت اندر چیزهای تازه است

به که رسم کهنه را بر هم زنیم »

« فریاد »

16/4/88

?فریاد | يكشنبه 22 آذر 1388 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر

شگفت انگیزی زندگی با آگاهی به ناپایداریش
در جرات تو شدن
در شجاعت من شدن
در شهامت شادی شدن
در روح شوخی
در شادی بی پایان خنده
در قدرت تحمل
درد نهفته است .



?فریاد | يكشنبه 8 آذر 1388 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر

 

وقتی سالها از تنهایی و تنها بودنت میگذره یواش یواش یک حس کهنه مثل غباری روی وجودت رو میگیره . کم کم اینقدر بودنش برات عادی میشه که وقتی چند نفری دور و برت رو می گیرند فکرمی کنی یک جورایی دارند در حقت ظلم می کنند تا حدودی از از بودنشان اذیت می شی ، کلافه ای ، زود مشوش می شی ، از کنارشان بودن خسته می شی ؛ ولی باز تحملشان می کنی .

خسته و بی حوصله روزهات میگذرن هر روز بی تفاوت تر از کنار آدمهای اطرافت عبور می کنی .

دیگه نه صورتها نه حرفها ، نه رنگها هیچکدوم برات جلب توجه نمی کنند . اینجوریه که یواش یواش کل زندگی برات تکراری می شه. اونوقته که از گذشتن هر لحظه ی تکراری تو زندگی کلافه ای ولی ... !

ولی ، تقریبا دیگه هیچی بوی تازگی و نویی نداره . دیگه خودت هیچوقت صدای خندیدن قلبت و از ته دل نمی شنوی . قلبت غمگین و سنگین می شه . همیشه یک چیزی هست که روی دلت سنگینی کنه . همیشه یک بغضی هست که گلوتو فشار بده .

خیلی وقتها با خودت فکر می کنی زندگیه اگه قراره این همه سال دیگه ، همین طوری بگذره چقدر کسل کننده و عذاب آوره . بعضی وقتها از ته ته دلت از خدا می خوای زودتر تمام شه ولی هر صبح می بینی بازم پا می شی و از تو خودت میزنی بیرون . خیلی وقته از خودتم تعجب می کنی که این تلاشها واسه خاطر کی و چیه ؟

اونوقته که واسه زندگیت شروع می کنی به گشتن دنبال دلیلهای تازه ، با خودت فکر می کنی ریشه ی همه ی این بدبختیها مال نداشتن کسیه تو زندگیت که بیشتر از خودت دوستش داشته باشی که وقتی حتی از خودتم گذشتی از اون نتونی بگذری !!!

وقتی به هزار زحمت پیله ات رو پاره می کنی و سرکی به دنیای اطرافت میکشی وسعت این دنیای پر هیاهو خیلی وقتها دلت رو سمت پیله ات میکشانه یک جایی از زندگی ات حس می کنی یک ، معجزه ای رخ داده تو دیگه اون آدم قبلی نیستی .

دیگه هیچ چیز بیشتر از برگشتن به پیله ات عذابت نمیده ، هیچ چیزی به اندازه ی اون سکوت و آرامش وجودت ، برات زجر آور نیست دیگه فضای قبلی زندگی برات غیر قابل تحمل می شه سعی می کنی که حتی بهش فکرم نکنی . از فکر کردن به لحظه های تو خودت بودنم هراسی به دلت می افته . دستت رو دراز می کنی و همه ی وجودت و می گذاری کف دستت و به اون یک نفری که بیشتر از خودت دوستش داری هدیه اش میدی .

اما ...

اما اگه دستت و نگیره چی ؟

( فریاد )

?فریاد | سه شنبه 14 مهر 1388 | پیوند | 2 نظر | ارسال نظر

دوستت می دارم حتی اگر هرگز باورم  نداشته باشی .

(فریاد)

?فریاد | پنجشنبه 9 مهر 1388 | پیوند | 2 نظر | ارسال نظر

هردست بسته اي حق داره درته ِ ته ِ نااميدي به كمك روياهاش خودشو ازدست واقعيت نجات بده .

?فریاد | يكشنبه 29 شهريور 1388 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر

 

کویر ِ تشنه ام ؛ گناهم انتظار باران

بارانم ؛ گناهم چکیدن در زخمهای ِ کویر .

(فریاد)

?فریاد | دوشنبه 23 شهريور 1388 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر

 

در آرامش مغرب گلها را بنگرید که با غروب آفتاب چگونه یکی پس از دیگری چشمهای خود را فرو می بندد .

در این لحظات ، احساس مرموزی در شما بیدار می شود ؛ احساس هراس اسرار آمیزی در برابر افسانه ی وجود و رویای زندگی بر روی زمین .

جنگل خاموش و مرغزار آرام ، این بوته و آن شاخه هیچ یک از خود جنبشی ندارند . دست ناپیدای باد است که آنها را به بازی میگیرد . تنها آن پروانه است که رها است و همچنان در دامن شامگاهان می رقصد و هر جا که بخواهد می رود ...

گیاه نباتی بیش نیست . حیوان هم گیاهی است به علاوه ی چیزی دیگر .

گله ای که در لحظه ی خطر بر خود می لرزند و به هم پناه می آورند ، طفلی که گریان سراسیمه به دامان مادر خویش می چسبد و انسانی که در پریشانی یأس میکوشد تا به خدای خویش راه جوید ، همه در جستجوی آنند که از زندگی و آزادی به بردگی نباتی خویش که از آن به " تنهایی و یکتایی"رها شده بودند بازگشت کنند.

این چه سرگذشت غم انگیزی است در حیات آدمی ! بی تابی فرار از بند و اضطراب نجات از رهایی .

( اشپنگلر )

?فریاد | يكشنبه 1 شهريور 1388 | پیوند | 2 نظر | ارسال نظر

 

جهان برایم دیگر هیچ نداشت و من دلیر، مغرور و بی نیاز اما نه از دلیری و غرور استغناء که از " نداشتن " ، از " نخواستن " .

زندگی کوچکتر از آن بود که مرا برنجاند و زشت تر از آن که دلم بر آن بلرزد . هستی تهی تر از آن که به دست آوردنی مرا زبون سازد و من " تهی دست " تر از آن که از" دست دادنی " مرا بترساند .

هر کسی آنچنان است که احساسش میکنند ، نه آنچنان احساسش میکنند که هست .

آنچنان که میفهمندمان هستیم ، پس اگر از فهمیدن دیگران رها شدیم از هستن خویش گریخته ایم .

( استاد علی شریعتی )

?فریاد | شنبه 31 مرداد 1388 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر

.،سرخط

?فریاد | چهارشنبه 7 مرداد 1388 | پیوند | 1 نظر | ارسال نظر

تو را من چشم در راهم

شبا هنگام

که می گیرند در شاخ تلاجن

سایه ها رنگ سیاهی

وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم

تو را من چشم در راهم

شباهنگام

در آن دم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفته گانند

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گرم یاد آوری یا نه 

من از یادت نمی کاهم .

تو را من چشم در راهم ...

?فریاد | يكشنبه 28 تير 1388 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر

دوباره سکوت را رج می زنم

در سیاهی شبی

که اینبار غارتگرانش

کلام را

به تاراج بردند

گم شده ام

در سیاه مشق دردی گمنام

می دانم

که ندانسته و دانسته باید نوشت

پس بخوان از پشت لبخندهایم

دردی را

که از ترس کشیده شدن

به صلیب هزاران شریعت نامشروع

چنگ می اندازد

بر دیوارهای سکوت .



( آذر _ آذر )

(با تشکر از یکی از بهترین ِ بهترینها)

?فریاد | جمعه 26 تير 1388 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر

عشق اگر نباشد ؛

دیگر چه فرق میکند ، کجای جهان ایستاده ای

خواب ِ تاریک

بیداریه تنها .

و سرگشته ی فصلهایی که تو را ، میبرد

نیمه شب به گریه ای خانه ای را طلب کردن

وصبح ، خیابانی را گام زدن

و نیمروز برابر دری ایستادن ،

به انتظار پاسخی .

عصر ...

عصر ِ تنها گریستن و دردهای نهان

و خاموشی آفتابی ، تاریک و بی فردا

تو در دریا میمیری ، من در کوه

و آنکه شتابان گذشت ؛

در بیابانی سرد و تنها .

شب است ؛

شبی گرفته و طولانی

هیچکس پیدا نیست

نه ستاره ای ،

نه مهتابی ،

نه خاطره ای ... .

جهان گورستانی است غریبه و خونین

بر تخته سنگی انسان بی قرار سر نهاده و میگرید

عشق اگر نباشد ؛

دیگر چه فرق میکند ، کجای جهان ایستاده ای .

( پابلو نرودا )

 

?فریاد | چهارشنبه 13 خرداد 1388 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر

بازم یک خبر بد از راه رسید .
به دست نیاوردن چیزایی که دوست داری .
دارم بهش عادت میکنم .
انگار هیچوقت هیچی عوض نمیشه . هیچی ....
بازم انتظار و انتظار و انتظار .
?فریاد | شنبه 22 فروردين 1388 | پیوند | 2 نظر | ارسال نظر

محمد جان سلام .

دلم واست یک دنیا تنگ شده . به اندازه ی یک دنیا دلم میخواد مثل همیشه بغلت کنم تا حس کنم رفاقت یعنی چه . به خاطر بهترین واقعه ی زندگی ات اینقدر خوشحالم که حد نداره . یک جورای یکی از بهترین خبرایه زندگی منم هست . امسال بهارش واسه تو واقعا بهاره حال و هوای زمستانی زندگی ات یک خانه تکانی اساسی شد و بهار قلب خسته اتو صفایی داد اینم واسه اینه که توام قلب یکی و بهاری کردی به اونم تبریک میگم واسه اونم یک عمر روزهای خوش آرزو میکنم .

این بهار ازاون بهارهاست ها !  

هر بار که یادت میافتم بغض میکنم و چشام پر اشک میشه .

این روزها خیلی وقتها میشینم وعکسهامونو نگاه میکنم . باهاشون کلی میخندم و بهشون حسرت میخورم . جات تو دل ما همیشگیه .

رفاقت ما ، با همه ی رابطه های دیگه  فرق میکنه . ما هم برادریم  هم رفیقیم ، هم شریکیم هم پسر خاله ایم . با هم بزرگ شدیم با هم کار کردیم با هم خندیدیم با هم گریه کردیم . به هم خندیدیم واسه هم گریه کردیم کلی تو سر هم زدیم کلی با هم جنگیدیم کلی به هم پریدیم ولی همیشه از شادی هم شاد بودیم و از غم هم پکر . تو واسه من یک دنیا خاطره ی فراموش نشدنی هستی و من ... !!!!؟؟؟؟؟

وقتی بهترین رفیق زندگی ات ازدواج میکنه و تو تو ی جشنش نیستی اونوقته که تازه میفهمی دنیا خیلی هم پیر نیست هنوز خیلی چیزا رو یاد نگرفته .

وقتی میفهمی که میتونستی چقدرموثر باشی و نبودی دلت از دست خودتم سیاه میشه .

کاش بودی .

کاش بودم .

?فریاد | شنبه 15 فروردين 1388 | پیوند | 3 نظر | ارسال نظر

دیشب تازه در بستر افتاده بودم که کاغذ تو رسید نوشته بودی که بهار است و باید خوشحال بود . با این خوشحالی سر و کاری ندارم اما با اینکه در این موسم پر از نشاط باید به قلب مصیبت زده ی خودمان و دیگران نگاه کنیم با هم به یک عقیده ایم . منتها گذشته و طبیعتم مرا در این موسم میسوزاند بدی زندگانیم هم به قدر خود صدمه میزند .هیچ چیز برای من اینقدر قابل حسرت نیست و به آن حسد نمیبرم که مردم کم هوش را ببینم این همه خوشند و میخندند کاش من هم مثل آنها میتوانستم بهار را همیشه با نشاط ببینم .اما قلب من شبیه شعله ی آتش است که هر قدر بیشتر مشغول میشوم بیشتر مرا میسوزاند .چشمهای من پاره ابری است که هرگز از باریدن خسته نشده است . آیا میتوانم اشک و حسرت را از طبیعت مسلط خود گرفته در عوض به او خنده و شعف را بدهم مردمان بی خبر به من تبریک گفته ، میگویند صد سال به این سالها !دشمنی از این واضحتر ؟ در صورتیکه من هنوز برای یک لب متبسم مینالم . در اینوقت عزیزم که همه جا صدای شعف است همه جا جلوه های جوانهای به سن من و دخترهای قشنگ است من در این شهر به این گمنامی به نفس افتاده ام .خیال میکنم آسمان میگرید . گلها به رنگ قلب من خونین شده اند بادها مینالند و بنفشه هم سر به زیر انداخته و مثل من محزون است .بهار کی خوب است ؟ کجا این موسم پر از نشاط است .آه ... گوش بده ، بدبختها میسوزند ، بیچاره ها زاری میکنند وقتی آسمان عشق هم مثل بچه ها گریه میکند .هرگز گردش زمین و موسم تغییر یافته کسی را خوشحال نمیکند قلب است که ایجاد آنرا مینماید .من الان میخواهم گریه کنم میخواهم خسته شده بخوابم .عزیزم قشنگترین منظره ها ی عالم مثل عشق صاف و متبرک است . اما در عقبه ی خود همه اش اشک و حسرت پنهان دارد .

بگذار ... بخوابم .

بگذار ... بخوابم .

( نیما یوشیج )   

?فریاد | سه شنبه 11 فروردين 1388 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر